لال شَوَم، کور شوم، کَر شوم
لیک محال است که من خر شوم
گل زردو گل زردو گل زرد
بیا با هم بنالیم از سر درد
عٍنان تا در کف نامردمان هست
ستم با مرد خواهد کرد نامرد!
ای شعر های من!
سروده و نا سروده
سلطنت شما را تردیدی نیست
اگر او به تنهایی خواننده ی شما باشد...
کاشی های حمام خانه ی ما می فهمند
وقتی
برایشان آواز می خوانم
وقتی
به رویشان مشت می کوبم
بغض که می کنی تنها گل های بالشت می دانند
چه قدر تنهایی
***
هق هق
صدای مشت های کسی ست بر دیوار
دختری که دستانش
دلنگ دلنگ
دستی که دلش گوشواره می خواهد...
انگار باد شب نخ عطر تو را به شهر
گِرد ردیف های موازیِ کاج بست
آن قدر نفس می کشم
تا تمام شود
همه ی آن هوایی که
سراغ تو را
می گیرد.
عزیزترینم
- این حرف آخر است-
"به ارتفاع ابدیت دوستت دارم
حتی اگر به رسم پرهیزکاری های ...
از لذت گفتنش امتناع کنم"
چه قدر سخته! چه قدر سخته و غریبه این کشمکش عقل و عشق، منطق و احساس.
چیزی که مدت هاست درگیرم کرده...
امروز
ساعت شش و سی و دو دقیقهی بعدازظهر
نشست مقابلم
بر نیمکتی سنگی
در نقطهای گنگ از شهری غریب
و ناگهان
چند بار
شلیک کرد توی سینهام.
آه،
با چشمهایش.
امروز
ساعت هفت و نه دقیقهی بعدازظهر
زیر سقف ماشینی درمانده در ترافیک
تابید، بارید، وزید.
آه،
بر روحم.
امشب
ساعت نمیدانم چند است
اما کسی دست برده است توی سینهام
تا چیزی را
تا چیزی را از تپیدن بازبدارد.
آه،
برای [زنی] ایستاده بر لبهی اندوهی ژرف دعا کنید.
می خواستم بگویم:
گفتن نمی توانم
آیا همین که گفتم
یعنی
همین که گفتم؟
****
گاهی ترانم این قدر تلخه که ...
آهای "تو"، من می ترسم!