تبليغاتX
سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند
 

لال شَوَم، کور شوم، کَر شوم

لیک محال است که من خر شوم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 16:30  توسط تارا  | 

 

گل زردو گل زردو گل زرد

بیا با هم بنالیم از سر درد

عٍنان تا در کف نامردمان هست

ستم با مرد خواهد کرد نامرد!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 17:23  توسط تارا  | 

 

ای شعر های من!

سروده و نا سروده

سلطنت شما را تردیدی نیست

اگر او به تنهایی خواننده ی شما باشد...

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 3:17  توسط تارا  | 

 

کاشی های حمام خانه ی ما می فهمند

وقتی

برایشان آواز می خوانم

وقتی

به رویشان مشت می کوبم

بغض که می کنی تنها گل های بالشت می دانند

چه قدر تنهایی

***

هق هق

صدای مشت های کسی ست بر دیوار

دختری که  دستانش

دلنگ  دلنگ

دستی که دلش گوشواره می خواهد...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 20:22  توسط تارا  | 

 

انگار باد شب نخ عطر تو را به شهر

گِرد ردیف های موازیِ کاج بست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 23:41  توسط تارا  | 

 

آن قدر نفس می کشم

تا تمام شود

همه ی آن هوایی که

سراغ تو را

می گیرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 0:14  توسط تارا  | 

 

  عزیزترینم

- این حرف آخر است-

"به ارتفاع ابدیت دوستت دارم

حتی اگر به رسم پرهیزکاری های ...

از لذت گفتنش امتناع کنم"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 22:20  توسط تارا  | 

 

چه قدر سخته! چه قدر سخته و غریبه  این کشمکش عقل و عشق، منطق و احساس.

چیزی که مدت هاست درگیرم کرده...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 0:12  توسط تارا  | 

امروز

ساعت شش و سی و دو دقیقه‌ی بعدازظهر

نشست مقابلم

بر نیمکتی سنگی

در نقطه‌ای گنگ از شهری غریب

و ناگهان

چند بار

شلیک کرد توی سینه‌ام.

آه،

با چشم‌هایش.

 

امروز

ساعت هفت و نه دقیقه‌ی بعدازظهر

زیر سقف ماشینی درمانده در ترافیک

تابید، بارید، وزید.

آه،

بر روحم.

 

امشب 

ساعت نمی‌دانم چند است

اما کسی دست برده است توی سینه‌ام

تا چیزی را

تا چیزی را از تپیدن بازبدارد.

آه،

برای [زنی] ایستاده بر لبه‌ی اندوهی ژرف دعا کنید.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 20:58  توسط تارا  | 

 

می خواستم بگویم:

گفتن نمی توانم

 

آیا همین که گفتم

یعنی

        همین که گفتم؟

 

                ****

 

گاهی ترانم این قدر تلخه که ...

آهای "تو"، من می ترسم!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 0:43  توسط تارا  |