تبليغاتX
سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند
 

 

شادي را دوست دارم؛ زيرا اندوه را مي‌شناسم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 14:48  توسط تارا  | 

 

ستاره ها نهفتند

در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 23:11  توسط تارا  | 

 

یقین دارم خدا یک مرد بازیگوش بی چیز است

خدا تک ضربه های ممتد زن پشت این میز است

 

و زن آرام تر شد زیر لب غم نامه می خواند

خدا می داند این تک ضربه ها، باران پاییز است

 

و زن تک برگ هایش روی کاغذ هاش می ریزند

برای آن خدای رو به رو این برگ ها لیز است

 

خدا سُر می خورد بر برگ های خالی دفتر

زنی از چشم های مرده ی او حلقه آویز است

 

یقین دارم خدا زن های دنیا را  نمی بخشد

همیشه این وَرِ میزَند و او هم آن وَر میز است

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 12:7  توسط تارا  | 

 

"یاد تو افتادم"

۱: چند روز پیش تولد حضرت معصومه بود. شهرداری ابتکار به خرج دادو پوسترایی با عنوان "همه ی لیلی های سرزمین من" تو سطح شهر پخش کرد. حس جالبی داشت، اما این سوال واسم پیش اومد که چرا لیلی؟! لیلی که عرب بود!!! ما این همه عاشق و معشوق ایرانی تو اسطوره ها و افسانه هامون داریم. چرا یه عرب باید بشه مال سرزمین ما؟؟؟؟!!!!

 

۲: امروز یه جوراب مشکی خریدم.

 

۳: مرسی.

 

 ۴: من اگر نظر حرام است به بی گناه دارم// چه کنم نمی توان که نظر نگاه دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 19:16  توسط تارا  | 

 

از بچگی این جوری بودم. وقتی دلم هوای  کسی رو می کرد، بی قرار می شدم. اضطراب داشتم، قلبم تند تند می زد و همیشه یه بغضی تو گلوم بود. تا به اون چیز نمی رسیدم آروم نمی شدم! و جالب این جاست که همیشه بلاخره به مراد دلم می رسیدم!

اما الان...

الان دیگه نمی رسم!

 

پ.ن ۱: این باب "تفعل" این روزا بد جوری سر به سرم می زاره!! تجرد، تاهل، تقید، تمرکز یا حتی تدبر!!!

پ.ن ۲: گاهی آدما فک می کنن بزرگ شدن. بعد یه دفعه به خودشون می یانو می بینن ای دل غافل! فقط قدشون بلند شده!!!

پ.ن ۳: دوس دارم بدونم این که با اسم "تو" برام کامنت می زاره کیه؟؟!!!

پ.ن ۴: آهای تویی که "دلت پر از گلایه هاست" تو مراسمم یه اتفاق جالب افتاد! یه دفعه عکست اومد روی صفحه ی مانیتور!!!

پ.ن ۵: آنیتا من عروس شدم!!!

پ.ن ۶: راستی آزاده مرسی!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 12:36  توسط تارا  | 

 

دقیقا ۲۲ سال پیش یه مامان ۲۲ ساله روز ۲۲ مرداد یه دختر کوچولویی رو به دنیا آورد. اون دختر کوچولو منم. تارا ۲۲  ساله که روز ۲۲ مرداد ۲۲ سالش تموم شده!!!

 

تولدم مبارک!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 20:20  توسط تارا  | 

 

شما اگه هر چند روز در میون خواب یه دوست قدیمی رو ببینید چی کار می کنید؟  اگه ازش بی خبر باشید؟ اگه منبعی برای گرفتن خبر از  اون نداشته باشید؟ اگه خودش یه روز بی دلیل رفته  باشه و دیگه پشت سرشم نگاه نکرده باشه؟ اگه هی خوابای آشفته براش ببینید . اگه دلتون براش تنگ شده باشه؟ چی کار می کنید؟ اگه اون یه دوست قدیمی باشه با هزار تا خاطره ریز و درشت، تلخ و شیرین  که به قول خودش "تلخاش هم به واسطه ی گذشت زمان شیرین می شه"؟ اگه...

 

شنیدم عروس شدی! یادته بهم می گفتی مطمئنی که تو اردیبهشت عاشق می شی؟‌

راستی نی نی دیلاق من، کی عاشق شدی؟ ‌بی خبر!    

یه جواد عقشی مثل من، یه نی نی دیلاق مثل تو!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 23:48  توسط تارا  | 

 

لال شَوَم، کور شوم، کَر شوم

لیک محال است که من خر شوم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 16:30  توسط تارا  | 

 

گل زردو گل زردو گل زرد

بیا با هم بنالیم از سر درد

عٍنان تا در کف نامردمان هست

ستم با مرد خواهد کرد نامرد!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 17:23  توسط تارا  | 

 

ای شعر های من!

سروده و نا سروده

سلطنت شما را تردیدی نیست

اگر او به تنهایی خواننده ی شما باشد...

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 3:17  توسط تارا  |