تبليغاتX
سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند
 

 

پشت این پنجره ها دل می گیره

غم و غصه ی دِلو تو می دونی

وقتی از بخت خودم حرف می زنم

چِشام اشک بارون می شه تو می دونی

عُمریه غم تو دلم زندونیه

دل من زندون داره تو می دونی

هر چی بش می گم تو آزادی می گه

می گه من دوسِت دارم تو می دونی

می خوام امشب با خودم شِکوه کنم

شِکوه های دلَمو تو می دونی

بگم ای خدا چرا بختم سیاست؟

چرا بخت من سیاست تو می دونی

پنجره بسته می شه شب می رسه

چِشام آروم نداره تو می دونی

اگه امشب بگذره فردا می شه

مگه فردا چی می شه؟ تو می دونی

عمریه غم تو دلم زندونیه

دل من زندون داره تو می دونی

هر چی بش می گم تو آزادی می گه

می گه من دوسِت دارم تو می دونی ...

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 20:12  توسط تارا  | 

 

اگر من از اسلام نخستین می­گویم و یا از تمدن راستین  و از دیروز یا امروز .... برای آن است   

 

تا خلق را از فریب استحمار، رهایی دهیم؛ که درد خلق نه استعمار است و نه استثمار و نه هیچ

 

درد دیگر؛ که استحمار است و بس!

 

...تنها و تنها راه نجات، درهم شکستن این باب استفعال شوم انسان کش مصیبت بار است.  فاعتبروا

 

یاالولی الالباب

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 15:5  توسط تارا  | 

 

خُنُگ آن قماربازی که بِباخت هر چه بودش

 

                                    و نماند هیچَش الا هوس قمار دیگر

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 13:39  توسط تارا  |