تبليغاتX
سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند

 

این چهارمین باریه که تلاش می کنم عِنان احساساتم رو به دست بگیرم تا این دست های لعنتی بتونن افکار مشوشم رو به کاغذ منتقل کنند. امروز رو چه قدر ساده برگزار کردم، چه قدر وانمود کردم که محکمم، چه قدر لبخند زدم، چه قدر اَندر فواید منطق گفتم! گفتم و گفتم و گفتم...

تا

تا خودم رو پشت این حرف ها قایم کنم.

 

آهای تویی که امروز به جای من ناراحت شدی، به جای من خجالت کشیدی، با تو ام، دوست سه وزه ی من ، غریبه ی مهربون! من امروز تمام خودم رو مخفی کردم؛ مبادا که وا بدم، کم بیارم! ترسیم که بشکنم؛ این غرور دخترونم، این جوجه اردک زشت !

امروز رو یادم می مونه. این گرمی آفتاب ظهر و این نم نم بارون شب، این طعم گـَسی که پیش از این فقط شبا ی امتحان به سراغم می یومد.

گاهی خدا بعضی حرف های ساده رو جوری حالیم می کنه که تا مدت ها مبهوت می شم.

 

نمی دونم به وبم میای یا نه، نمی دونم اگه بیای منو می شناسی یا نه!

در هر حال بدون که حس غرییی دارم. به قول "سلمان" :

 

            «دلم گرفته از این روز ها دلم تنگ است» 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 1:25  توسط تارا  |