تبليغاتX
سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند
 

انگاری همین دیروز بودکه تو اتاق کوچیکم عرروسک بازی می کردم. با علف ها قرمه سبزی درست می کردمو مامان، بابا به زور مهمون سفره ی کوچیکم می شدند!

اما اون تارا کوچولو حالا بزرگ شده، خانوم شده.

می ترسم. از این که ۲۱ سال گذشت ولی من هنوز به چیزی چنگ نَنداختم، هنوز یادگاری از خودم بین آدما نذاشتم، هنوز ...

به قول یکی " نمی خوام مثل بیش تر آدمایی که می یان و می رن و هیچ غلطی نمی کنن، در تاریخ بی خاصیت باشم. نمی خوام عضو خنثای تاریخ بشریت باشم."

تولدم مبارک. امیدوارم تا قبل از مرگم یه چیزایی از خودم به جا بذارم. امیدوارم کجاهای زندگیمو بشناسم تا بی خاصیت از این دنیا نرم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 12:37  توسط تارا  |