تبليغاتX
سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند
 

کاشی های حمام خانه ی ما می فهمند

وقتی

برایشان آواز می خوانم

وقتی

به رویشان مشت می کوبم

بغض که می کنی تنها گل های بالشت می دانند

چه قدر تنهایی

***

هق هق

صدای مشت های کسی ست بر دیوار

دختری که  دستانش

دلنگ  دلنگ

دستی که دلش گوشواره می خواهد...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 20:22  توسط تارا  | 

 

انگار باد شب نخ عطر تو را به شهر

گِرد ردیف های موازیِ کاج بست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 23:41  توسط تارا  |