تبليغاتX
سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند
 

از بچگی این جوری بودم. وقتی دلم هوای  کسی رو می کرد، بی قرار می شدم. اضطراب داشتم، قلبم تند تند می زد و همیشه یه بغضی تو گلوم بود. تا به اون چیز نمی رسیدم آروم نمی شدم! و جالب این جاست که همیشه بلاخره به مراد دلم می رسیدم!

اما الان...

الان دیگه نمی رسم!

 

پ.ن ۱: این باب "تفعل" این روزا بد جوری سر به سرم می زاره!! تجرد، تاهل، تقید، تمرکز یا حتی تدبر!!!

پ.ن ۲: گاهی آدما فک می کنن بزرگ شدن. بعد یه دفعه به خودشون می یانو می بینن ای دل غافل! فقط قدشون بلند شده!!!

پ.ن ۳: دوس دارم بدونم این که با اسم "تو" برام کامنت می زاره کیه؟؟!!!

پ.ن ۴: آهای تویی که "دلت پر از گلایه هاست" تو مراسمم یه اتفاق جالب افتاد! یه دفعه عکست اومد روی صفحه ی مانیتور!!!

پ.ن ۵: آنیتا من عروس شدم!!!

پ.ن ۶: راستی آزاده مرسی!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 12:36  توسط تارا  |