تبليغاتX
سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند
 

بالله شهر بی تو مرا حبس می شود

 آوارگـــی کــوی و بیــابـانم آرزوست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 23:16  توسط تارا  | 

 

هنوز

فال گوش

       می نشینم

کنار

فنجان

شاید

قهوه ام

شیرین شود!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 20:0  توسط تارا  | 

 

 

شادي را دوست دارم؛ زيرا اندوه را مي‌شناسم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 14:48  توسط تارا  | 

 

ستاره ها نهفتند

در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 23:11  توسط تارا  | 

 

یقین دارم خدا یک مرد بازیگوش بی چیز است

خدا تک ضربه های ممتد زن پشت این میز است

 

و زن آرام تر شد زیر لب غم نامه می خواند

خدا می داند این تک ضربه ها، باران پاییز است

 

و زن تک برگ هایش روی کاغذ هاش می ریزند

برای آن خدای رو به رو این برگ ها لیز است

 

خدا سُر می خورد بر برگ های خالی دفتر

زنی از چشم های مرده ی او حلقه آویز است

 

یقین دارم خدا زن های دنیا را  نمی بخشد

همیشه این وَرِ میزَند و او هم آن وَر میز است

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 12:7  توسط تارا  | 

 

"یاد تو افتادم"

۱: چند روز پیش تولد حضرت معصومه بود. شهرداری ابتکار به خرج دادو پوسترایی با عنوان "همه ی لیلی های سرزمین من" تو سطح شهر پخش کرد. حس جالبی داشت، اما این سوال واسم پیش اومد که چرا لیلی؟! لیلی که عرب بود!!! ما این همه عاشق و معشوق ایرانی تو اسطوره ها و افسانه هامون داریم. چرا یه عرب باید بشه مال سرزمین ما؟؟؟؟!!!!

 

۲: امروز یه جوراب مشکی خریدم.

 

۳: مرسی.

 

 ۴: من اگر نظر حرام است به بی گناه دارم// چه کنم نمی توان که نظر نگاه دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 19:16  توسط تارا  |